خاکستر عشق،غم باد
کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت***** یا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم
سلام دوستان خوبم... اومدم که کلا م آخرم رو بگم.اومدم تا به همه حقارت ها خاتمه بدم... آتش عشق من خاکستر شد حتی اون شعله کوچیکی هم که بود دیگه نابود شده و حالا وقتشه که این خاکستر به دست باد سپرده شه و غم هام را با باد قسمت کنم... فکر نکنم دیگه صحیح باشه که از عشقی حرف بزنم که تعلقی به من نداره،از قلبی بگم که دیگه تپشی برام نداشته و نداره،یادمه یه روزی همه حرف های قشنگ دنیا رو مال اون میدونستم و این ویلاگ خیلی ناخواسته به حرفای قشنگم برای اون شروع شد و حالا هم ناخواسته داره به پایان میرسه،چون حالا تموم حرفای قشنگ من نصیب فرد دیگه ای شده،دیگه نمیخوام تو توهم زندگی کنم ،تو خیال ، تو رویایی که هیچ نقشی توش ندارم ... پس میرم برای همیشه،اما هرگز شما خوبان رو فراموش نمیکنم.این ویلاگ برای همیشه از آن عشق مرده ام باقی میمونه تا همیشه یادم بمونه یه روزی به یاد چه کسی نفس می کشیدم و قلبم می تپید... از همه شما هم متشکرم که در این مدت همراهیم کردین.بی نهایت سپاسگزارم... و اما آخرین کلام با عشق دیروزم که تموم تنهایی عالم رو بهم هدیه داد... این آخرین کلام من است که با تو می گویم... این آخرین کلام من است... با لبخندی از امید و تپش های دل همه روز شاد و سلامت باش ... و از هر چیز زیبا لذت ببر،بگذار خاطرات و پژواک این همه زیبایی در دلت باقی بماند و دلت را به هستی ببخش و به همراه همیشگی زندگیت و مرا برای ابد از خاطری که هیچ گاه جایگاهی در آن نداشتم طرد کن... اما بدان که هیچگاه خا طرات دیرین با تو بودن را در در خود نمیشکنم... خداحافظ برای همیشه... سلام ... دوستان من زیاد از رپ و ترانه های رپ خوشم نمیاد اما از این ترانه رپ خیلی خوشم اومده چون حرف دل منه... این پست رو تقدیم میکنم به همه پسر های خوش غیرت ایرانی... هیچکی نگفت یه دختره تنها تو این شهر شلوغ بین نگاه هرزه مردم سر تا پا دروغ چه حالی داشت وقتی همه آرزو هاش مرده بودن وقتی که دستای پلید آبروشو برده بودن هیچکی نفهمید چی کشید،وقتی که مرگشو میدید توی هجوم نعره ها،هیچکی صداشو نشنید بدون دروغ نیست،این حرفا داره صحت همه ما شدیم یه مار چها رو سه خط مائیم وارث درد،مائیم باعث مرگ غیرت ایرانی ها رو صاعقه زد حرفا و بحث ها رفت رو اعصاب شد کاوس برگ کم کم خواست به صدا در بیاره ناموس مرگ دختر ایرانی ناموس تو ناموس من چرا کاری کردیم که خودش بره به پابوس مرگ چطوری دلمون اومد،با آبروی یه دختر ما بازی کنیم که زندگیش بشه مختل تو کنج اتاق،تکیه داده اون تنها خدا اشک و بهش هدیه داده بود شبها ولی حالا شب و روز چشم ها تشنه اشک... طوری که دیگه تموم شده چشمه اشک دخترک گفت : ای خدا فقط یه خواهش بگو همه اینها یه خوابه؟ ولی خواب نیست،دخترک بیدار بود دخترک بازیچه مردم بیکار بود بیمار شد از تهمت های کثیف و نابجا ای خدا بده دختر رو از دسیسه ها نجات تا به حال همچین بلایی سرت نیومده،که اگه بیاد میگی بدتر اومده؟؟... ولی کدوممون خودمونو گذاشتیم جاش؟؟... ببینیم چی میکشه بسوزیم پاش؟؟.. کاش یاس میمرد،همچین روزی رو نبود که غیرت بمیره به دست یه خنجر عمود خنجر به دست یکی بود ،ما همکارشیم ،که تو جهنم با اون هم بالشیم... خطاب به اون پسر که چقدر میتونی کثیف باشی کاری که تو کردی بدتر از اسید پاشی تو که حاضری خودتو بکشی واسه حسین... تو که محرم و سیاه می پوشی واسه حسین حسین گفت: اگه دین نیست باشیم آزاد مرد نه واسه یه سی دی کثیف کنیم بازار و گرم اون دختر زحمت ها کشید تا به شهرتی رسید واسه لذت بردن از اسمش یه مهلتی بدید گفتین صحبت جدیده،نوبت همینه، با سرعتی عجیب چه تهمتی زدید الکی تبصره نزن،خودتو تبرئه نکن... تو عقل داشتی خودتو رهبر خودی ولی دونسته خودت رفتی عقب گناه ،پس بشین تو منتظر غضب خدا ولی نه،ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازست پس بدون که راه برای بازگشت باز هست باید راه بست به تبلیغ بیشتر و سعی کرد برای تبدیل خویشتن به انسان واقعی با همه صفات با انصاف و واقع بین واسه دفاع پس کجا رفته غیرت مردای این شهر شلوغ تمام شهر پر شده از مردای سر تا پا دروغ در راه عشق ای دل چگونه فریب خوردم؟؟!!... تمام خواب هایم شکست و نا امید شدم.خوشی از من رو برگردانده... زندگی را گم کرده ام و عاشق شدن عجب سزایی در خود دارد،دیروز او اینجا بود ولی حالا دیگر نیست... من چه خواستم و اکنون چه نصیبم شده... تنهایی،تنهایی،تنهایی... فردا بودن همانقدر احتمال دارد که فردا مردن... نقاط بحرانی تابع زندگی می توانند اکسترمم های بهینه دو جهان باشند... همیشه بهترین را ه را برای پیمودن می بینیم... اما فقط راهی را می پیماییم که به آن عادت کردیم... یادتونه وقتی بچه بودیم همیشه می گفتین ایشالا عروسیتون حالا عروسی محبوب دلمه بیایید... لحظه شیرینی که به تو دل بستم... از تو پرسیدم: من تو منی یا من تو؟ و تو گفتی هر دو من به تو پیوستم گفتم ای کاش پناهم باشی... دست تو دستم تکیه گاهم باشی و تو گفتی هستم... تا نفس هست کنارت هستم... ای بهترینم می دونم که از عقدت چند هفته ای هست که میگذره اما امروز واست جشن گرفتم واسه خوشبختیت، واسه اینکه بدونی چقدر تو قلبم وسعت داری و چقدر واسم عزیزی... این پست رو تقدیم می کنم به تو وهمراه همیشگی زندگیت عسل که امیدوارم تا همیشه کنار هم خوشبخت و شاد زندگی کنید... روزگارت گر بی من بگذرد خوش باد ای طلایی رنگ ... ای تو را چشمان من دلتنگ برای تو می نویسم.... برای مهربانی چشمانت،برای صمیمیتی که در کلامت موج می زند برای تو می نویسم... برای لبخند شیرینی که روی لبانت نقش می بندد و برای نهال مهری که در سینه ام رویاندی... برای تو می نویسم،که صدایت زیباترین ترانه هستی است،برای نامت که پر از رمز و راز زیبایی است.... گر چه در کنارم نیستی،گرچه مرا با تنهایی خو داده ای... اما من می نویسم،فقط از تو،فقط برای تو... و تا وقتی که جان در بدن دارم به تو و به عشقی که که خدای پاک از تو در قلبم نهاد میبالم و روزی هزا ر بار خدای لم یزل را به خاطر این هدیه آسمانی شکر گزاری میکنم.... پروردگارا : تو را سپاس به عشقی که در قلبم نهادی،تا روح و جانم را به تسخیر خویش در آورد.... شب را دوست دارم!... چون دیگر رهگذری از کوچه پس کوچه های شهرم نمی گذرد تا سرگردانی مرا ببیند.چون انتها را نمی بینم تا برای رسیدن به آن اشتیاقی نداشته باشم شب را دوست دارم!... چون دیگر هیج عابری از دور اشک های یخ زده ام را در گوشه چشمان بی فروغم نمی بیند... شب را دوست دارم!... چرا که اولین بار تو را درشب یافتم... از شب می ترسم... چرا که تو را در شب از دست دادم.از شب بیزارم به اندازه همه عشق های دروغین... با آفتاب قهرم،چرا شبها به دیدارم نمی آید؟؟؟... زمان... طولانی می شود برای کسانی که غصه دارند کوتاه می شود برای کسانی که شاد هستند دیر می گذرد برای کسانی که در انتظارند.... زود می گذرد برای کسانی که عجله دارند اما... ابدی می شود برای کسانی که عاشقند... دردم از یار است و درمان نیز هم دل فدای او شد و جان نیز هم این که می گویند آن خوشتر زحسن یار ما این دارد و آن نیز هم یاد باد آن کو به قصد خون ما عهد را بشکست و پیمان نیز هم دوستان در پرده می گویم سخن گفته خواهد شد به دستان نیز هم چون سر آمد دولت شب های وصل بگذرد ایام هجران نیز هم هر دو عالم یک فروغ روی اوست گفتمت پیدا و پنهان نیز هم اعتمادی نیست به کار جهان بلکه بر گردون و گردان نیز هم عاشق از قاضی نترسد، می بیار بلکه از یرغون دیوان نیز هم محتسب داند که حافظ عاشق است و آ صف و ملک سلیمان نیز هم بخشندگی... را از گل بیاموز،زیرا حتی ته کفشی که لگد مالش میکند را نیز خوشبو می سازد... از درخت تنومند کرنش مخواه چرا که تعظیم وشکستش یکی است... گر ز جهان بگذرم از تو نخواهم گذشت سر رود از پیکرم از تو نخواهم گذشت مردمک چشم من،نقش تو بر خود گرفت ور همه جا بنگرم از تو نخواهم گذشت سرزنشم گر کنی هیچ نگیرم به دل هر چه ملامت برم از تو نخواهم گذشت دیدن تو هر نفس ملک جهانم بس است عشق تو می پرورم،از تو نخواهم گذشت تا به تمنای تو با تو شدم همکلام عقل برفت از سرم از تو نخواهم گذشت چون به سر زلف تو گشت دلم پایبند گرچه غمت می خورم از تو نخواهم گذشت دست زجان برکشم،گرتو بخواهی چنین اول و هم آخرم از تو نخواهم گذشت گر بروم از جهان عشق تو دارم به دل گر ز همه بگذرم از تو نخواهم گذشت دلم گرفت... از این روزا، از این روزای بی نشون از این همه دربه دری، از گردش چرخ زمون دلم گرفت... از آدما، از آدمای مهربون از این مترسکای پست ،از همدل های همزبون تو هم که بی صدا شدی آهای خدای آسمون آهای خدای عاشقا،تویی فقط دلخوشیمون آره... دلم خیلی پره از غم های رنگا وارنگ... از جمله دوستت دارم، دروغ های خیلی قشنگ دلم گرفت... از این روزا،از آدمای مهربون... از تو که با ما نبودی ،از اون خدای آسمون... پنداشتی چون ز تو گسسته ام دیگر خیال تو مرا در سر نیست اما چه گویمت که جز این عطش بر جان من شراره ای دگر نیست به کدامین کتاب مقدس سوگند بخورم ... که از خاطر این عاشق دل خسته نخواهی رفت حتی اگر تو را به آخرین صفحات تقویم تبعید کرده باشند... سلام... ممنونم از لطف همتون،همه اونایی که اومدین بیمارستان،همه اونایی که پیام دادین،ممنونم که برام دعا کردید... از پریسا خانم هم گله دارم که از اعتمادم سوءاستفاده کرد و همه مسایلم رو آورد اینجا گذاشت.البته شما ها غریبه نیستید اما دوست نداشتم کسی از احساسات درونیم مطلع شه.... - ای پریسای دهن لق،رسمش اینه؟؟ مادر یه بچه هم شدی دست از دهن لقی بر نداشتی!!!... اینه رسمش که رسوام کنی؟؟؟دلم رو پیش همه رو کنی؟!!ای بی انصاف خیلی ازت دلگیرم،خیلی خیییییییییییلییی... همچنین ازت خیلی ممنونم که این عکس رو برام گذاشتی و این اهنگ قشنگ رو که خاطرات قشنگ دوران دانشجویی با شقایقی و یاسی و زهرا خانمی رو یادم انداختی.یادش بخیر،چه دورانی داشتیم... بازم از همه دوستان ممنونم،همیشه برام دعا کنید.حالا دیگه راحتتر میتونم مطلب بذارم و تمام حرفای دلم رو تقدیم کنم به عشق ... سلام دوستان خوب... میخواستم شهناز خودش بیاد و مطلب جدید رو آپ کنه ،اما دوست دارم من اولین کسی باشم که این خبر رو بهتون میدم. امروز رفتم بیمارستان،دیدم شهناز روی تخت داره میخنده،نمیدونم از دیشب تا حالا چی شده؟چه اتفاقی افتاده.رفتم بوسیدمش پیشش نشستم... حالش خیلی بهتره،خبر خوشم بهتون بدم شهنازی خیلی خیلی زود تر از اونی که فکرشو کنیم داره بر میگرده..جواب تموم آزمایشاتش منفی بود. در مورد حالش پرسیدم.گفت به هیجی نرسیدن و شکشون بی مورد بوده،ولی این علایم واقعا واسشون عجیب بود... علایمی که قبلا یکی از بستگان شهناز در اثر همین بیماری مرد، و هیچ کس نفهمید که علت مرگش چی بود؟!!!... خدایا شکرت که دعا های ما رو شنیدی و شهناز رو دوباره بهمون بخشیدی... دوستان خوب تا حالاش ما بودیم ولی از این به بعدش با شماست.شهناز امروز غروب مرخص میشه،تنهاش نذارید و باهاش همدل و همراه باشید... امیدوارم که با پر حرفیام اذیتتون نکرده باشم... خداوندا : تو را سپاس به خاطر همه الطاف بی دریغت... سپاس، سپاس،سپاس... سلام دوستان ... امروز با بیمارستان تماس گرفتم،گفتن حالش بهتره،فقط چند تا آزمایش مونده که امروز انجام میشه،اگر جوابش منفی باشه(امیدوارم که اینطوری باشه)... شنبه از بیمارستان مرخصش میکنن... دیروز بعد کلی کنجکاوی تو وسیله هاش و توی فولداراش چند تا فولدر با نام طوفان پیدا کردم. وقتی بررسی کردم دیدم نوشته های اون پسره است. نمیدونم باید چی بگم راجع به این همه عشق،یه دفعه چشمم به یه عکس تیره و تار افتاد که حدس زدم باید عکس اون پسره باشه... از اونجایی که میدونم شهناز،هیچ وقت کسیو که دوست داره فراموش نمیکنه و چیزی که بیش از همه خوشحالش میکنه دیدن چهره محبوبشه،اون عکس روبعد کلی بدبختی درست کردم و گذاشتم گوشه وبلاگ،تا خوشحالش کنم... یادم میاد سوم راهنمایی بودیم،شهناز یکی از معلم هامونو خیلی دوست داشت بیش از حد ،موقع امتحانات عکسشو میذاشت جلوش درس میخوند...اون سال با این که زیاد درس نمیخوند و بیشتر وقتش رو با اون عکس میگذروند تو امتحانات نهایی شاگرد ممتاز مدرسه شد... خیلی جالبه،وقتی بهش میگفتیم شهناز چطور درس میخونی که اینقدر راحت ممتاز میشی؟؟ میگفت :هیچی،فقط یه خرده روحیه و توکل به خدا،و بعد اون داشتن کسی که بدونی دوسش داری و با دیدن چهره اش زندگی واست لذت بخش باشه،و بهت آرامش بده... من هیچ وقت این حس رو درک نکردم.همیشه میگفتم مگه میشه یک دختر به یک زن این همه محبت داشته باشه که اون طرفو عشق خودش خطاب کنه( آخه فکر میکردیم عشق فقط مال دختر پسراست)حالا میبینم که عشق جنسیت نمیشناسه.۸ سال پیش شهناز عاشق معلمش شدو هنوزم که هنوزه،با گذشت زمان هیچ چیز واسش کم رنگ نشده،با همه بی اعتنایی های معلمون... من فقط میتونم که به اونی که شهناز عاشقش بود بگم... خیلی خوشبختی که تونستی خودتو تو دل چنین آدمی جا کنی.کسی که بدون هیچ انتظاری محبت میکنه چرا که وجودش سر شار از مهر... اگه داری این حرفا رو میخونی،میتونم بهت بگم خیلی بهت حسودیم میشه... دوستان خوبم بعد ظهر میرم ملاقات شهناز،بعد برگشتم حتما میام و از حالش باخبرتون میکنم دعا یادتون نره،که برگشت شهناز هرچه زود تر و زودتر بشه... آمین سلام دوستای خوبم.... من پریسا هستم دوست شهناز،.امروز من به جای شهناز آپ میکنم... شهناز امروز رفت،رفت یه جایی که دردشو درمون کنن... شهنازی قربون دلت بشم که اینقدر درد توش پر بود. شهنازی منو ببخش که اینقدر در دوستی کوتاهی کردم. یادمه همیشه سنگ صبورم بودی... نه تنها من، به درد همه میرسیدی،اما بی انصاف چرا؟؟چرا اینهمه رنج کشیدی و نگفتی توی اون دل کوچیکت که قدر یه دریا است پر از غمه.... امروز شهناز رو به بیمارستان ، ساری منتقل کردن... یه هفته بود که غذا نمیخورد می گفت رژیم دارم ،میخوام لاغر شم (اصلا چاق نیست) دو هفته ای بود که دیگه اوضاش عوض شده بود.شاد بود اما بیشتر از سابق... اما دیگه نتونست، دیگه طاقت نیاورد... با این که دوستش بودم نمیدونستم وبلاگ داره(آخه ادم تو داریه،هیچ وقت غم هاش رو با کسی قسمت نمیکرد)... امروز که تو بیمارستان دیدمش،یه شال سفید سرش بود با یه مانتو شلوا سفید عین فرشته ها شده بود. همون قدر پاک و معصوم و دوست داشتنی... بهم گفت: که چیه اومدی مرگمو بیبینی؟؟ گفتم این چه حرفیه باز شروع کردی مسخره بیشعور... گفت :کور خوندی رفیق،تا حلواتو نخورم نمیمیرم... (در بدترین حالت هم شوخ طبعیشو ترک نمیکنه) یه کلید بهم داد گفت کلید صندوقچمه،وسایل توش رو بگیر پیش خودت نگه دار... وقتی اومدم خونشون یه صندوق کوچیک بود که روش رو با گل سرخ تزیین کرده بود. در صندوق رو باز کردم. ،بوی عطر کل فضای خونه رو پر کرد بوی بهشت از صندوقچه بیرون میومد تو صندوق پر بود از چیزای ریزو درشت،پر نامه پره دفترچه خاطرات،یکی از نامه هارو باز کردم از طرف زینب فتح تبار ، دختر بچه ۷ ساله ای که معلولیت جسمی داشت... وقتی نامه رو خوندم اشک تو چشام حلقه کرد.یادم میاد همیشه عاشق بچه بود، عاشق دنیاشون همیشه میگفت من یه دختر دارم اسمش نفس ،قربون دل مهربونت بشم که همه از بزرگی دلت باخبرن حتی بچه های کوچیک... دفترچه خاطراتشو باز کردم،اولش نوشته بود" تقدیم به روح طوفانی ام..." وقتی خاطراتش رو خوندم...به اندازه هر کلمش بی نهایت گریه کردم .من متعجم از این که چطور تونسته این همه احساس و عشق رو از ما پنهون کنه.این همه عشق رو نسبت به یکی داشته باشه و دم نزنه...گل من ،تو چطور سوختی و ما سوختنت رو ندیدیم.اشک ریختی و ما گریستنت رو ندیدیم!!!... من در عجبم از اون ادمی که شهناز این همه بهش احساس داشت، چطور تونست چطور دلش اومد این همه احساس،این همه عشق رو زیر پا بذاره،چطور تونست!!!! تمام غرور شهناز عزیز رو زیر پاش له کنه،به جرات میتونم بگم که اون ادم نبود،دلش از سنگ بود، از اهن... دوستای خوبم،برای شهناز دوست خوب من که میدونم همتون دوسش دارین دعا کنید دعا کنید که هر چه زودتر سلامتیش رو بدست بیاره و دوباره برگرده و خودش براتون مطلب بذاره... امیدوارم اون پسری که اینقدر بی رحمه که احساسات ناب و پاک این دختر و رو به بازی گرفت در حسرت یک روز خوش بمونه همونطور که که لحظات خوش رو از زندگی شهنازم دزدید... یه خواسته دارم ازتون،براش دعا کنید،گهگاهی میام و خبر های جدید از حال شهناز رو براتون میذارم چون میدونم که شما هم عین من نگران دوست خوبمون هستید... به امید سلامتی هر چه زودتر تک برگ رویایی من چه دارم؟... یک قلم با یک ورق من چه بنوسم نرود به هدر؟؟... من چه دارم؟... یک قفس،فاصله با همنفس من چه دارم؟... یک اتاق پر ز ابهام و سوال من چه دارم؟... کوله باری از گناه... من چه دارم؟... دامنی از اشتباه... من چه دارم؟... بقچه ای از خاطره... حادثه در ذهن من مسافره... من چه دارم؟... کاسه ای خالی ز آب من چه دارم؟... سینه ای پر التهاب... سینه من پر شده از رمز و راز کاسه من پر شده از عشق ناز... من چه دارم؟... دین و ایمان و نماز و راه راست من چه دارم؟... یک خدای مهربان کو همیشه،هر زمان و هر کجا یاور ماست بارالها،آنچه دارم خوش دار... آنچه دارم پاک دار آنچه دارم،سالم و بی باک دار... آنچه دارم،از غم آه دور باد... آنچه دارم پر زعشق و شور باد... کنار رود عشقت می نشستم و اما عاشقی را تر نکردم... دلم از مهر تو لبریز شد و سوخت ولی شعر دوست داشتن از بر نکردم اگر فرسنگ ها دورم ز قلبت ولی نگاهت را برون از سر نکردم تقدیم به آنکه تا همیشه... " دوستش دارم..." سلامی می نمایم بر تو یاری که در این دل همیشه ماندگاری سلامی بر تو ای عشق ای محبت!.. که جز نامت ندارم حق صحبت چو اکنون از من واینجا تو دوری دریغ راهی ندارم ،جز صبوری شبی قرآن گرفتم تا بخوانم که شاید تا سحر بیدار مانم مبادا چشم غافل خواب گردد وفردا دل ز دوری آب گردد برفتم پای لرزان روی ایوان و دست ها را ببردم سوی آسمان دعا کردم از این عهد و پیمان خداوندا تو خود او را بگردان تو اما آمدی و سر کشیدی به ناگه از گنارم پر کشیدی بسوختم از تب وتاب جدایی نیامد دیگر هم از تو ندایی نمیخواهم که شادیت شود غم سفر خوش ای حبیبم ای عزیزم سفر خوش بادت ای جان جهانی سفر خوش، ای عزیز جاودانی اگر باشی تو خوش دلگیر نباشی واز این خسته دل هم سیر نباشی بخندم من ز شادی،گر تو دوری که من راهی ندارم جز صبوری... چقدر دوست داشتم یک نفر،فقط یک نفر از من می پرسید... چرا نگاهت اینقدر غمگینه؟؟چرا لبخندات اینقدر بی رنگه؟؟ اما افسوس،هیچ کس نبود... همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره تو... آره ،با تو هستم، با تویی که از کنارم گذشتی و حتی یکبار نپرسیدی چرا چشم هایت همیشه بارانی است؟؟... مطمئن باش و برو... ضربه ات کاری بود،دل من سخت شکست... و چه زشت به من و سادگی ام خندیدی،به من و عشقی پاک که پر از یاد تو بود... و یک قلب لطیف که خیالم می گفت: تا ابد مال تو بود... تو برو، برو تا راحتتر تکه های دل خود را سر هم بند زنم... آری آغاز عشق است،تنها نشانه جاودان این جهان... واژه ای خاص که آفریده شد تا وجود آدمی را برای ابد تسخیر سازد پروردگار آدم را از مشتی خاک برگرفت و از خود در او دمید و یقینا هرکه پروردگار در او بدمد عاشق می شود و والاترین وظیفه آدمی عاشقی است... او می فرماید: " شما آفریده شدید تا عاشق باشید و تنها آزمونتان همین است و نیز عشق مجال سخن گفتن است با من... عشق همان معجزه ایست که خاک را به نور مبدل می سازد.عشق نام من است و نام دیگر آدم.پس به سوی من آیید که برترین شما عاشقترین شماست ..." پس بار پروردگارا:از من هر آنچه دارم و هر آنچه خواهی بگیر... باشد که دنیای فانی و بهشت ابدی را نداشته باشم... اما نباشد،هرگز نباشد که در قلبم عشق نباشد... هرگز نباشد که در قلبم عشق نباشد... امید که تا آخرین روز خدا سینه ای بی عشق مباد... سلام... سلامی که از عشق جان می گیرد و از آتش عشق می سوزد و بر روی این کاغذ بی جان نقش بر می دارد... گاهی نوشتن به انسان آرامش نمیدهد،نه گفتن،نه نوشتن و نه گریه کردن... دل آدمی را خالی و آرام نمی کند.نه با خیالات،نه با فکر کردن،انسان به جایی نمی رسد.به نظر من ،نگاه کردن،آری نگاه کردن... انسان می تواند با نگاه کردن احساسات خود را بیان کند.هر چند که این نوشته ها مقدمه ای بیش نیست... ولی !!ای کاش بدانی که از همان روز که با هم آشنا شدیم... " از ته دل دوستت دارم "... به یادگار مانده از محبوبی که هیچگاه دوستم نداشت و برای ابد نگاهش را از من دریغ داشت...
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
![]()
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
TAKBARG ROYAI
از خوشحالی دارم بال در می آرم.از دکتر ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
(چند وقتی بود که همش مشکی میپوشید حتی تو خونه)![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
التماس دعا...![]()
شهناز جان برای همیشه دوستت داریم 
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
تقدیم به عشق جاودانیم" T "
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
آمین 
TAKBARG ROYAI
TAKBARG ROYAI
| :قالبساز: :بهاربیست: |




